نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

تدبیر مملکت که به حرف و شعار نیست
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  

گفتم هزار بار، به حرف اکتفا مکن

بی وقفه گوشِ خلق ، پُر از اِدّعا مکن

 

تدبیرِ مملکت که به حرف و شعار نیست

شیرین به ادعایِ عسل ، کام ما مکن

 

لختی به گوش باش و سخنهای من شنو

حرفم اگر خطاست ، به آن اعتنا مکن

 

گفتی که حرفِ غیر، به گوشم نمیرود

ایرانیم نه غیر، ز اصلم جدا مکن

 

این حرفها که خام و نسنجیده میزنی

بارَش به دوشِ ماست ، دمادم اَدا مکن

 

شد پشتِ اقتصاد ، خَم از بارِ هسته ای

از آستین ، دوباره "امید"ی هوا مکن

 

گفتی که نیست مشکلِ ما پوشش جوان

وقت عمل که شد سُخنت را رها مکن

 

گر طرحِ گشت و شیوه ی ارشادَش از تو نیست

اصرار بر تداومِ آن ، در خَفا مکن

 

دانند خسروان همه تدبیرِ مُلک خویش

برتن لباسِ مصلحِ دنیایِ ما مکن

 

پولی که خرجِ مردمِ بیگانه میکنی

فانوسِ خانه است ، به مسجد روا مکن

 

انفاق میکنی ولی از جیب دیگران

اینگونه شُکرِ سَروریت از خدا مکن

 

شغلِ تو خدمت است ، نه این گردش و سفر

گردشگری ز کیسه ی بیچاره ها مکن

 

گفتی برای خدمت و آبادی آمدی

خِیرَت ندیده ایم ، برو شر به پا مکن

 

نفتی که وعده بود ، ندادی به سفره ها

مهمانِ ما  تورّمِ  پُر  اشتها مکن

 

یارانه ها و سهمِ عدالت که قصه بود

سود و سهامِ نفت ، چو یارانه ها مکن

 

مهرِ رضا و مسکنِ مهرَت به ما رسید!

مارا به دامِ "مهرِ" دگر، مبتلا مکن

 

با پخشِِ نان و سیبِ زمینی به رایگان

شیرانِ بیشه های شرف را گدا مکن

 

دانند مردمان که دوبار آزمون خطاست

اینگونه بهر ماندنِ خود دست و پا مکن

 

گفتی من از قبیله ی خوبانِ رفته ام

خوبان مسافرند ، به ماندن دعا مکن

 

حرفِ حساب اگر که به گوشَت نمیرود

بنشین و جا برای مهندس تو وا مکن

********************

بر باد میدهد سرِسبزت زبانِ سرخ

"باران" بترس و اینهمه غوغا به پا مکن

 

 

 

((((( شهرام - "باران" - شنبه 9/3/88 )))))


کلمات کلیدی: انتقادی ،شعرهای خودم
رویش نو
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸  

ای رفیقان ز رفیقان کهن یاد کنید

با کلامی ز محبت دلشان شاد کنید

 

مگذارید شود فاصله ها همچون کوه

به سلامی اثر تیشه ی فرهاد کنید

 

روز نو آمده و رویش نو در پیش است

همگان را خبر از لطف خداداد کنید

 

تا رسد مژده نوروز به هر یار و دیار

پیکی از نکهت گل همسفر باد کنید

 

به درون رفته کمی خانه تکانی بکنید

کینه از جان بزدائید و دل آزاد کنید

 

صحبت از سردی و بی مهری و دوری تا کی؟

شعری از مهر و وفا گفته و فریاد کنید

 

هرکه دور است ز سرسبزی امروز شما

بوی "باران" بفرستیدش و امداد کنید

 

((((( شهرام - "باران" - ٣٠/١٢/٨٧ )))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
این همه تنها
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧  

زیر آوار غروبی خون رنگ

ازدل من هوسی دورگذشت

هوس کوچ به آغاز نسیم

همره همسفری در گلگشت

رفتن از تن به فراسوی خیال

سفر عشق ولی بی برگشت

**********

گفتمش هان! به چه دل خوش کردی؟
به تمنای سرابی خوشرنگ؟
دیده وا کن به تماشا و ببین

نیست در شهر تو یاری یکرنگ

کاش بی تجربه ،میفهمیدی

مردمانند همه تشنه ی رنگ

**********

گرچه تنها همه  تنها هستند

جای همدل به فدای نامند

ظاهرا در پی عشقند ولی

در حقیقت بری از این دامند

طالب ظاهر و عنوان و نسب

همگی سخت پراز ابهامند

**********

کاش در دل هوس عشق نبود

تا کمی دیده صبوری میکرد

ازجهانی که پر از بی مهریست

اندکی صحبت دوری میکرد

همچو "باران" که به دریا میرفت

دل هم این کار ضروری میکرد

 

(((((شهرام – "باران" - دوشنبه 28 بهمن 1387 – بر فراز ابرها – پرواز تهران-اهواز)))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم
امانت
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧  

 

وقتش رسیده حق سخن را ادا کنم

پیرایه از شمایل حرفم جدا کنم

 

زندان جمله را در و دیوار بشکنم

مصلوب واژه را ز اسارت رها کنم

 

باید که دین حرف دلم را عوض کنم

در مذهبی نوین ، سخن از ابتدا کنم

 

بیرون روم ز قالب زیبائی کلام

تندیسی از مصالح معنا بنا کنم

 

از عشق دلبران  زمینی رها شوم

دل را به درد عشق دگر مبتلا کنم

 

فارغ شوم ز صحبت یار و زبان دل

با مردم زمانه ی خود همصدا کنم

 

با شرح درد مردم دوران بنام شعر

بر رسم  شهریار سخن اقتدا کنم

 

تا نور معرفت به سرای دلم رسد

بر دیده خاک مدفن او طوطیا کنم

 

چون تکیه ی ستم همه بر جهل مردم است

جنگی برای محو جهالت به پا کنم

 

با ترجمان قصه ی نسل ستم پذیر

جانها به این حقیقت تلخ آشنا کنم

 

"باران" شوم به شستن چشمان مردمان

شاید چنین به عهد امانت وفا کنم

 

(((((شهرام "باران" 20/8/1387 )))))

------------------------------------------

پ ن : با تشکر ویژه از دوست و برادر عزیزم ،شاعر توانمند و نویسنده وبلاگ افاضات هالو،آقای سید محمد رضا عالی پیام که با انتقادات و راهنمائی ها ی صمیمانشون همیشه منو مرهون لطف خودشون قرار میدن.


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
تقصیر من نبود
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧  

تقصیر من نبود

 

تقصیر من نبود که ره بی عبور بود

یا انتهای قصه اگر حرف زور بود

 

تقصیر من نبود اگر در گذشته ها

راهت بسوی کوره رهی سوت و کور بود

 

تقصیر من نبود که دنیا نیامدم

در خانه ای که کوچکشان صد کرور بود

 

تقصیر من نبود پدردکترا نداشت

یا مادر از اهالی ایمان و نور بود

 

تقصیر من نبود که شهر تولدم

مأوای مومنان شریف و غیور بود

 

تقصیر من نبود که نامی نداشتم

از مردمی که شهرتشان بی فتور بود

 

تقصیر من نبود که معیار آدمی

در دیده شما به وفور قبور بود

 

تقصیر من نبود اگر در کنار تو

تنها سخن ز حشمت دوران دور بود

 

تقصیر من نبود که ارزش نداشت عشق

در چشم آن کسی که لباسش غرور بود

 

تقصیر من نبود که "باران" برای تو

یادآوری ز خاطره ای بی سرور بود

 

تقصیر من نبود اگر عاشقت شدم

تقصیر آن دو چشم سیاه و صبور بود

 

 

((((( شهرام - "باران"- 13/8/1387 )))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم
بهار اینجاست
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

بهار اینجاست

 

آهای بانوی زیبای من ، بهار اینجاست

برای لحظه ی بیتابیت ، قرار اینجاست

 

در آرزوی عبوری ز فصل زرد خزان

بیا که لحظه ی  پایان  انتظار اینجاست

 

گذشت موسم کابوس مرگ باغ و کنون

نوید رویش و تکرار لاله زار اینجاست

 

بدان که از شب یلدا نمانده عمری چند

سپاهیان سحر را طلایه دار اینجاست

 

به صبح روشن فردا قسم که بی تردید

دلی به شوق نگاه تو بیقرار اینجاست

 

بیا که کنج قفس زندگی ، سزای تو نیست

به آسمان رهایی  در فرار اینجاست

 

شبم ز دوری مهتاب اگرچه بی نور است

ولی به یمن عبورت ، ستاره دار اینجاست

 

ز تیره روزی دوران سخن مگو دیگر

رسید مژده که پایان شام تار اینجاست

 

ترانه ساز غزلهای من بیا که بهار

به همسرائی "باران" شکوفه بار اینجاست

 

(((((شهرام "باران"- 7 آبان87)))))

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
من تو را میجویم
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

عشق 

من تو را میجویم

من به دامان طبیعت در دشت

یا که در زمزمه ی آبی رود

یا که در بازی گلبرگ شقایق با باد

یا که در سخت ترین صخره ی کوه

گرمی عشق تورا میجویم

 

من تو را میجویم

تو که همچون گل سرخ

روی دستان پر از خار و خسم روئیدی

و چو "باران" پر از مهر بهار

بر کویر دل خشکیده ی من باریدی

 

من تو را میجویم

تو که در ظلمت شبهای کویر

همچو مهتاب به من خندیدی

و میان همه ی دوست نمایان تو فقط

معنی حرف مرا فهمیدی

 

من تو را میجویم

تو که در سرد ترین لحظه عمر

در سراشیبی نومیدی و یأس

در سکوت غم و تنهائی من

مثل خورشید به من تابیدی

 

من فقط میگویم

در زمانی که نبخشند رفیقان حتی

به نگاه نگرانم لبخند،

با  نفسهای مسیحائی عشق

زندگی را تو به من بخشیدی

 

(((((شهرام – "باران" – 21/1/1380 )))))

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
تولد
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧  

 

هبوط 

 

 

یاد باد آن روزگار همنشینی با خدا

بودن از غمهای بی پایان این دنیا جدا

 

عاشقانه در کنار ذات هستی زیستن

بر درش بی منت بی مایگان آویختن

 

جاودان در لحظه های ناب مدهوشان عشق

جرعه ها نوشیدن از سرچشمه ی جوشان عشق

 

 

گفتگویی بی تکلف از سر شوق و نیاز

سفره های معرفت بر عاشقان پیوسته باز

 

در حضورش در دل آرام و قراری داشتم

زندگی را تا ابد اینگونه می پنداشتم

 

ناگهان بانگی بگوش آمد که وقت رفتن است

موسم همدم شدن با خستگیهای تن است

 

گفتمش یارب گنه ناکرده بردارم مکن

بر خروج از خانه مهر خود اجبارم مکن

 

حضرتش فرمود این هجرت نشان ذات ماست

رفتن و برگشتن هر بنده از آیات ماست

 

میروی تا پیک حق باشی به سوی مردمان

رسم بی مانند و پاک آفرینش را نشان

 

باز گفتم میشود ، این تن برای من قفس

میشوم در تن اسیر بند و زنجیر هوس

 

راههای آسمان بر این بدنها بسته است

بال روح از بردن این بار سنگین خسته است

 

ترسم از روزی که راه دل زتو منفک شود

مهر دور از عرش ماندن بر جبینم حک شود

 

مهربان گفتا به عرش ما گشوده راه توست

عشق جوشان درون سینه تا همراه توست

 

عشق پنهان در وجودت ، نفخه ی روح من است

عاشقی تنها ره آزادی از بند تن است

 

روح بودم ساده و بی رنگ و سرشار از صفا

با دو بال آتشین ، گسترده تا عرش خدا

 

عاقبت بر قامتم شکلی ز انسان ساختند

کوچکم کردند و گریان بر زمین انداختند

 

آمدم بی اختیار خود به دنیای فنا

تا بگویم بی سخن بر ناظران راز بقا

 

چند سالی میشود پیوسته کارم زندگی است

گاهگاهی سرکشی ، در لحظه هایی بندگی است

 

گاه با افسون دهر از راه غافل میشوم

گاه با برگشتن از بیراهه عاقل میشوم

 

سالها پیموده ام با این تن تبدار خویش

عمر با سرگشتگی در جستجوی یار خویش

 

خسته ام، گم گشته در دریایی از بیهودگی

خواهم اینک اندکی در ساحلش آسودگی

 

مانده ام چشم انتظار بارش "باران" عشق

تا نویسم نام خود در دفتر یاران عشق

 

 

 

((((( شهرام- "باران"- ٢۵/۶/١٣٨٧ )))))

 

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

 

۱) اینم شعری که قولشو داده بودم. ببخشید که دیر شد

 

۲) از همه ی دوستانی که لطف کردند  و با حضور و پیامهای زیباشون ، تولدمو چراغونی کردند ، صمیمانه تشکر میکنم.

امیدوارم همیشه شاد باشید و من هم فرصت جبران اینهمه محبت رو داشته باشم.

  


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
دل از من برد روی از من نهان کرد
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧  

 

سلام

بازهم من اومدم

با یه دنیا شرمندگی از محبت های بیدریغتون

بعضی از کامنت ها رو که میخونم باورم میشه که منم شاعرم

به هرحال از اینکه بهم لطف دارید و نوشته هامو میخونید ممنونم

امروز واسه من روز خاصیه

چون روز تولدمه

میخواستم یه شعر جدید که شاید بی ربط هم با این مناسبت نبود بذارم

اما چون تصمیم داشتم که حتما امروز آپدیت کنم ، متاسفانه فرصت نشد که اونو آماده کنم

به همین دلیل شعر جدیدم رو میگذارم واسه پست بعدی و برای امروز یکی دیگه از شعرای قدیمیم رو میگذارم.

اینبار هم پا تو کفش حضرت حافظ  کردم و یکی از غزلهای زیباش رو تضمین کردم.

امیدوارم تنش رو تو گور نلرزونده باشم.

جهت اطلاع دوستانی که این شعر حافظ رو نخوندن بگم که مصرع اول هر بیت از حافظ و مصرع دوم از منه.

 

 تولد 34 سالگی

"دل از من برد روی از من نهان کرد"

                                        چرا با عاشق مسکین چنان کرد

 

" شب تنهائیم در قصد جان بود"

                                         به ناگه ناوک مژگان عیان کرد

 

"چرا جون لاله خونین دل نباشم"

                                         بدور از یار، شادی کی توان کرد

 

"که را گویم که با این درد جانسوز"

                                         به من دلبر جفای بیکران کرد

 

"بدانسان سوخت چون شمعم که بر من"

                                         هوای گریه ابر آسمان کرد

 

"صبا گر چاره داری وقت وقتست"

                                         که جانم بر لب و خونم روان کرد

 

"میان مهربانان کی توان گفت"

                                         که دلبر سینه عاشق نشان کرد

 

"عدو با جان حافظ آن نکردی"

                                         که با "باران" خم آن ابروان کرد

((((( شهرام - "باران" - دوشنبه ٣٠/١١/٧۴  - ٢٩ رمضان ١۴١٧)))))


گفتم،گفتا
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  

سلام همراهان همیشگی من

ازتون ممنونم که باز هم مثل همیشه تو مدت غیبتم منو تنها نگذاشتین و اجازه ندادین غبار فراموشی کلبه کوچیکمو بپوشونه.

خدارو شکر میکنم که با وجود مشغله زیاد دوباره تونستم با حضور در جمع شما مهربونا، گرمای زندگی و دوستیهای اصیل رو حس کنم.

میدونم که هیچوقت نمیتونم جوابگوی محبت های شما باشم اما سعی میکنم تو این چند روزه با حضور در کلبه های با صفاتون و بهره مندی از گرمای دلهای مهربونتون روح تشنه ام رو سیراب کنم.

پیشاپیش از دوستایی که دیرتر بهشون سر میزنم عذر خواهی میکنم چون در هر روز به 4تا 5 وبلاگ سر میزنم چون دلم میخواد دل نوشته هاتونو با دقت بخونم و از هیچکدوم از مطالبی که تو مدت نبودنم به وبلاگ هاتون اضافه شده سرسری نگذرم.

شعری رو که در ادامه میارم تقلید ناشیانه ای از شعر معروف "گفتم غم تو دارم" حضرت حافظه که تقریبا 8 سال پیش سرودم.

میدونم تفاوت از زمین تا آسمونه

اما چه کند بینوا همین دارد.

-----------------------------------------------------------------------

قایق عشق

 

گفتم که غمت در دل من ساخته لانه

گفتا سخن از غم همه جعل است و فسانه

گفتم شده ام راهی سرمنزل عشقت

گفتا مشو بی توشه به این راه روانه

گفتم که دعای سحرم وصف رخ توست

گفتا که بیفزای و بگو ذکر شبانه

گفتم به شب و روز کنم نام تو فریاد

گفتا به لبت خوشتر از این بوده ترانه؟

گفتم که نداری ز من خسته نشانی

گفتا بده جان تا بودم از تو نشانه

گفتم به وصالت نرسیدم که دهم جان

گفتا که دم وصل تو را چیست بهانه؟
گفتم که به کناری برسان زورق "باران"

گفتا به ره عشق مجو هیچ کرانه

 

(((((شهرام-"باران"_1/9/79)))))

 

پی نوشت:

مسافرت بهم خیلی خوش گذشت

واسه من یک تجربه بینظیر بود

جای همتونو خالی کردم


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
آغاز باران
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧  

 

 

شب،

دریائی از کابوس و تب

روز،

تکاپوئی شتابان برای تکرار هیچ

دیروز،

خاطره ای غمگین

فردا،

آرزوئی در دور دست

امروز،

در انتظار پایان

من،

تنها و صبور

تو،

نوری در تاریکی

کوچ،

سفر به سوی نور

عشق،

شوق رسیدن

مهتاب،

چراغ روشن شبهای من

شب،

غرقه در نور

ودیگر،

آغاز "باران"

 

(((((شهرام-"باران"-20/5/1387)))))

------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

سلام

پیشاپیش از همه دوستای عزیز به خاطر غیبتم معذرت میخوام

یه ۱۰ روزی دارم میرم مسافرت

فکر نمیکنم اونجا فرصت چک کردن و سر زدن پیدا کنم اما بدونید به یاد همتون هستم و جاتونو خالی میکنم

به امید دیدار دوباره

۲۵/۵/۸۷ شهرام

 

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
پرواز
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧  

عبور

سلام به دوستای همیشه مهربونم

امیدوارم غیبت دوهفته ای منو ببخشید

تو این مدت نتونستم بهتون سر بزنم و پاسخگوی محبت هاتون باشم چون یه 10 روزی مسافرت بودم و بعد از برگشت هم اینقدر کار عقب مونده داشتم که تا امروز نریسدم سراغی از وبلاگ و دوستای عزیزم بگیرم.

جاتون خالی چندروزی شمال بودم و از قلعه رودخان و آبشار لاتون بازدید کردم.

بعدشم که تهران یه عروسی توپ دعوت داشتم که حسابی خوش گذشت.

_جای همه دوستای باحال خالی_اینقدر مجلس گرم و شاد بود که جز برای خوردن شام از صندلی های باغ استفاده ای نشد.

از همینجا دوباره به عروس و داماد گل ، نسیم و نوید عزیز ، تبریک میگم و آرزو میکنم سراسر زندگیشون مثل جشن عروسی قشنگشون شاد شاد شاد باشه.

بهر حال الان اینجا هستم و در خدمت شما.

اما انگار تو این مدت کوتاه که من نبودم اتفاقات زیادی افتاده که مهمترینش خداحافظی دوست عزیزمون نازنین _نویسنده وبلاگ آبی آرام بلند_از وبلاگ نویسی و حذف وبلاگ زیباشه.

نمیدونم چرا ترکمون کرد اما امیدوارم هرجا هست موفق باشه و بدونه که همیشه به یادش هستیم.

همونطور که قول داده بودم اینبار هم با یه شعر از خودم به نام پرواز آپدیت میکنم.

با این توضیح که باز هم نرسیدم ادیتش کنم و همینطور بصورت خام و اولیه تقدیمتون میکنم.

امیدوارم بدون رودرواسی نظرتونو بگید و برای اصلاحش کمکم کنید.

 

صد بار اگرچه بال و پرم را شکسته اند

اما دوباره صحبت پرواز میکنم

 

حتی اگر به عمق زمینم فرو کنند

تا آسمان دوباره رهی باز میکنم

 

من آدمم نه شیشه که مرگش شکستن است

حتی پس از شکستنم آغاز میکنم

 

با هر ترانه ام به سکوتم کشند و باز

با نغمه ی رسا تری آواز میکنم

 

هر چند کوک ساز دلم را بهم زدند

خنیاگری به قدرت اعجاز میکنم

 

بستند اگر به قافیه پاهای شعر من

حرف دلم به شعر نو ابراز میکنم

 

آندم که مشکلات به راهم شود چو کوه

یاد از جسارت محمد اوراز میکنم

 

تا خسته بیش از اینتان نکند قصه های من

ناگفته های سینه ام ایجاز میکنم

 

"باران" اگرچه دوره ی تکفیر عاشقی است

از نو هوای عشق و غزل ساز میکنم

 

(((((شهرام-"باران"- ١٨/۴/٨٧)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
فریب
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧  

سلام دوستای گلم

 بالاخره مهربونیاتون منو واداشت که دوباره شعر گفتن رو شروع کنم

اما در یک قالب نو و جدید.

همیشه دوست داشتم غزل معاصر رو تجربه کنم و از قالب کهنه بیرون بیام ، تا اینکه نظرات سازنده تعدادی از دوستان باعث شد تصمیم بگیرم فضای وبلاگمو عوض کنم.

به قول یکی از دوستایی که منو از نزدیک میشناسه: تو که خودت اینقدر شاد و سرزنده ای چرا وبلاگت همش آه و ناله است؟

این شد که در مدت کوتاهی 2 تا شعر جدید گفتم.

یکیشو الان میذارم یکیشو هم بعد از اینکه فرصت اصلاحشو پیدا کنم.

اما از الان میگم که دومی در تضاد کامل با فضای گذشته وبلاگمه و امیدوارم امروز یه شروع دوباره برام باشه.

میدونم که شعرم کم و کاستی زیاد داره اما به تازه کار بودنم تو این قالب منو ببخشید.

امیدوارم اینبار هم تنهام نذارین و با پیشنهاد و انتقاد های سازندتون به بهتر شدنم کمک کنید.

 

فریب

 

 

وقتی که بر حصار دلم چنگ میزنی

گویی به جام باور من سنگ میزنی

 

با صحبت از وفا و تمنای دلفریب

برشیشه های عینک من رنگ میزنی

 

پشت نقاب همدلی و دوستی ولی

با ساز دشمنم چه هماهنگ میزنی

 

با حس شاعرانه و چشمان مهربان

الحق چه ساده با همه نیرنگ میزنی

 

بی مایگی وبی هنری درنهادتوست

اما دم از تمدن و فرهنگ میزنی

 

در گیر و دار حادثه دلخوش نشسته ای

هنگام صلح از چه دم از جنگ میزنی؟

 

هرجا به سود توست دوانی،ولی چرا

هنگام یاری دگران لنگ میزنی

 

در پادگان عاطفه سربازی و بدوش

با ادعا ستاره سرهنگ میزنی

 

گفتم: خیانت است و فریب این که میکنی

گفتی: چرا دوباره به من انگ میزنی

 

تا نشنود ترانه "باران" کسی، مدام

با ساز بد صدای خود آهنگ میزنی

 

گیرم که مدتی بدرخشی ولی چه سود

آخر که در غبار زمان زنگ میزنی

 

(((((شهرام-"باران"- 19/4/87)))))

 


کلمات کلیدی: خیانت ،شعرهای خودم
سفر کرده
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

این غزل رو که سه مصرع اولش رو از حافظ قرض گرفتم پارسال گفته بودم اما تو شلوغی دفترم گمشده بود. امروز که داشتم تو کاغذام دنبال یه مدرک میگشتم پیداش کردم.

اینکه چرا از این بیت حافظ واسه شروع غزلم استفاده کردم اشاره به یه جریانی داره مربوط به چند سال پیش.

 

"یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد"

 

"آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"

بوسه ای هم ز وفا همسفر باد نکرد

 

وقت رفتن که پر از شوق رها گشتن بود

لحظه ای فکر به تنهایی صیاد نکرد

 

هرچه پرسیدم از او جرم من خسته چه بود

پاسخی با من و با این همه فریاد نکرد

 

رفت شیرین و ز سرمستی خسرو حتی

گوشه چشمی به غریبانه فرهاد نکرد

 

او ندانست که بعد از سفرش خانه دل

هیچ سودای دگر جز غمش آباد نکرد

 

گرچه با سنگ جفا جام وفایم بشکست

باز هم مرغ دل از دام خود آزاد نکرد

 

(((((شهرام- بهار 86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
گمشده
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 44

 در جستجوی عشقمو در این زمانه نیست،
گویی حدیث عشق بجز در فسانه نیست!

همواره بر زبان سخن از هرچه میرود،
جز داستان عشق که در این میانه نیست!

در صحبت مشوش مردان این دیار،
حتی نشانی از غزل عاشقانه نیست!

دیگر سر ارادتی و قدمهای عاشقی،
در این سرای و بر این آستانه نیست!

بر شاخه ی درخت کهنسال عاشقی،
چندی است شوق رویش و خلق جوانه نیست!

دیگر به قصه های زمان قیس عامری ،
مجنون صفت به منزل لیلی روانه نیست! 


"باران" که زنده بود به نوشین دوای عشق،
هیچش برای زیستن اینک بهانه نیست!

«« شهرام-- پاییز 80 »»


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
کاش میشد عشق را انکار کرد
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦  

کاش میشد عشق را انکار کرد

دوری از افسون چشم یار کرد

کاش میشد با دل افسون زده

صحبتی جز عشق او تکرار کرد

(((((شهرام - آبان86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق
کوهنورد
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦  

آنگاه که اولین پرتوهای طلایی مهر

 

از ستیغ کوههای بلند

دستان خود را بر نوازش خاک ایثار میکنند

فرزندان زمین گام در راه آزمونی دیگر مینهند

آزمونی از شجاعت ، اراده ، ایثار و ...

آزمونی که در سر لوحه اش

نامهایی چون محمد اوراز میدرخشد.

 

 

 

((((( شهرام بهار 84)))))

 

 

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،کوه
کوه
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦  

و کوه را دریاب

 

چون بهترین آموزگار زندگیست

در کشاکش صعود ، تصفیه میکند و صیقل می دهد

در سرمستی فتح ، جان میبخشدو روح می دمد

 

 

و در نشیب فرود می آموزد

که هیچ عزت و سر بلندی نمی پاید

جز اوج بلندای فروتنی.

(((((شهرام پاییز 82)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،کوه
قاصد بهاری
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦  

قاصد بهاری من:
آیا آن روز یادت هست؟
روزی که با دلی شکسته و احساسی زخم خورده از دیگران،
برایم نوشتی:
"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد،
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد"
روزی که تو آمدی و من آمدنت را سخت نیک انگاشتم.
چرا که بهاری بودی و با نوازش نسیم بهار هم آمدی.
روزی که از فرسنگ ها دور،با کلامی عاشقانه،
دلهامان را به هم دوختی ومرا مرهمی بر زخمهای قلبت یافتی.
هنوز تازگی اولین کلامت را در خود احساس میکنم.
تازه بودی و زیبا
ودر بهار زمین،بهار عشق را به قلبم بخشیدی.
همسفرم،
آیا یادت هست که که در سهمناک ترین طوفان های زندگیت
با دستانم برایت قایقی میساختم تا از خشم امواج در امان باشی؟
یادت هست آنروز...
چگونه خود را به من میفشردی تا از هراس و تشویش رها شوی؟
همسفرم،
آیا یادت هست که که لحظه لحظه با تو بودن را عاشقانه میزیستم
و بی اعتنایی نگاهت را چگونه میپرستیدم؟
اکنون با تمام وجود فریاد میزنم:
لحظه های با تو بودن بهترین خاطرات زندگی من بود.
اما چه حیف که رفیق نیمه راه بودی و بس.
افسوس که در سخت ترین روزهایم-درست زمانی که به نوازشت محتاج تر بودم-
رفتی و مرا در گرداب تردید تنها گذاشتی.
رفتی تا بیاموزم،
عمر شادی کوتاه است و عمر غم بسیار.

با رفتنت من ماندم و صدها بیابان بیکسی،
با رفتنت من ماندم و تفسیری از دلواپسی

با رفتنت امید هم بربست رخت از خانه ام
با رفتنت من مانده ام با سردی کاشانه ام

وقتی که میرفتی به من گفتی که می آیم،بمان
اما پس از رفتن ز تو حتی ندیدم یک نشان

وقتی که رفتی بر لبم لبخند هم افسانه شد
غم در دلم مهمان شد و تردید صاحبخانه شد

هرچند هرگز من تورا آسان نیاوردم بدست
اما به آسانی دلم، با سردی قلبت شکست.

((((( شهرام – نوروز 86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،خیانت
حرفهای تنهایی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦  


افسوس که درد نهفته در درونم را کسی نشناخت!
و آواز حزین شکسته در گلویم را کسی نشنید!

افسوس که دهان گشودن صدف سینه ام را کسی ندید!
وگوهر گرانبهای خفته در درونش را کسی نسفت!

بارها با خود گفتم :
آیا خواب زمستانی ام را نوازشی بهاری بر خواهد آشفت؟
و آیا نوری مهتابی ، کوره راه پیش رویم را روشن خواهد ساخت؟

آیا خواهد آمد کسی که جز نگاه ناباورانه به ظاهر، نگاهی دیگر داشته باشد؟
نگاهی که عمق وجود انسان را بکاود،
معنا را دریابد و ارزشهای پنهان را آشکار نماید.

آیا خواهم یافت همراهی، تا در این سفر شتابان، لحظه هایی جاودانی بیافریند؟
کسی که در چشمانش افسون محبت و بر لبانش افسانه زندگی جاری باشد.

آیا میشود...؟؟؟

(((((( شهرام - پاییز81 ))))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،تنهایی