نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

فریب
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧  

سلام دوستای گلم

 بالاخره مهربونیاتون منو واداشت که دوباره شعر گفتن رو شروع کنم

اما در یک قالب نو و جدید.

همیشه دوست داشتم غزل معاصر رو تجربه کنم و از قالب کهنه بیرون بیام ، تا اینکه نظرات سازنده تعدادی از دوستان باعث شد تصمیم بگیرم فضای وبلاگمو عوض کنم.

به قول یکی از دوستایی که منو از نزدیک میشناسه: تو که خودت اینقدر شاد و سرزنده ای چرا وبلاگت همش آه و ناله است؟

این شد که در مدت کوتاهی 2 تا شعر جدید گفتم.

یکیشو الان میذارم یکیشو هم بعد از اینکه فرصت اصلاحشو پیدا کنم.

اما از الان میگم که دومی در تضاد کامل با فضای گذشته وبلاگمه و امیدوارم امروز یه شروع دوباره برام باشه.

میدونم که شعرم کم و کاستی زیاد داره اما به تازه کار بودنم تو این قالب منو ببخشید.

امیدوارم اینبار هم تنهام نذارین و با پیشنهاد و انتقاد های سازندتون به بهتر شدنم کمک کنید.

 

فریب

 

 

وقتی که بر حصار دلم چنگ میزنی

گویی به جام باور من سنگ میزنی

 

با صحبت از وفا و تمنای دلفریب

برشیشه های عینک من رنگ میزنی

 

پشت نقاب همدلی و دوستی ولی

با ساز دشمنم چه هماهنگ میزنی

 

با حس شاعرانه و چشمان مهربان

الحق چه ساده با همه نیرنگ میزنی

 

بی مایگی وبی هنری درنهادتوست

اما دم از تمدن و فرهنگ میزنی

 

در گیر و دار حادثه دلخوش نشسته ای

هنگام صلح از چه دم از جنگ میزنی؟

 

هرجا به سود توست دوانی،ولی چرا

هنگام یاری دگران لنگ میزنی

 

در پادگان عاطفه سربازی و بدوش

با ادعا ستاره سرهنگ میزنی

 

گفتم: خیانت است و فریب این که میکنی

گفتی: چرا دوباره به من انگ میزنی

 

تا نشنود ترانه "باران" کسی، مدام

با ساز بد صدای خود آهنگ میزنی

 

گیرم که مدتی بدرخشی ولی چه سود

آخر که در غبار زمان زنگ میزنی

 

(((((شهرام-"باران"- 19/4/87)))))

 


کلمات کلیدی: خیانت ،شعرهای خودم
قاصد بهاری
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦  

قاصد بهاری من:
آیا آن روز یادت هست؟
روزی که با دلی شکسته و احساسی زخم خورده از دیگران،
برایم نوشتی:
"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد،
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد"
روزی که تو آمدی و من آمدنت را سخت نیک انگاشتم.
چرا که بهاری بودی و با نوازش نسیم بهار هم آمدی.
روزی که از فرسنگ ها دور،با کلامی عاشقانه،
دلهامان را به هم دوختی ومرا مرهمی بر زخمهای قلبت یافتی.
هنوز تازگی اولین کلامت را در خود احساس میکنم.
تازه بودی و زیبا
ودر بهار زمین،بهار عشق را به قلبم بخشیدی.
همسفرم،
آیا یادت هست که که در سهمناک ترین طوفان های زندگیت
با دستانم برایت قایقی میساختم تا از خشم امواج در امان باشی؟
یادت هست آنروز...
چگونه خود را به من میفشردی تا از هراس و تشویش رها شوی؟
همسفرم،
آیا یادت هست که که لحظه لحظه با تو بودن را عاشقانه میزیستم
و بی اعتنایی نگاهت را چگونه میپرستیدم؟
اکنون با تمام وجود فریاد میزنم:
لحظه های با تو بودن بهترین خاطرات زندگی من بود.
اما چه حیف که رفیق نیمه راه بودی و بس.
افسوس که در سخت ترین روزهایم-درست زمانی که به نوازشت محتاج تر بودم-
رفتی و مرا در گرداب تردید تنها گذاشتی.
رفتی تا بیاموزم،
عمر شادی کوتاه است و عمر غم بسیار.

با رفتنت من ماندم و صدها بیابان بیکسی،
با رفتنت من ماندم و تفسیری از دلواپسی

با رفتنت امید هم بربست رخت از خانه ام
با رفتنت من مانده ام با سردی کاشانه ام

وقتی که میرفتی به من گفتی که می آیم،بمان
اما پس از رفتن ز تو حتی ندیدم یک نشان

وقتی که رفتی بر لبم لبخند هم افسانه شد
غم در دلم مهمان شد و تردید صاحبخانه شد

هرچند هرگز من تورا آسان نیاوردم بدست
اما به آسانی دلم، با سردی قلبت شکست.

((((( شهرام – نوروز 86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،خیانت