نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

تدبیر مملکت که به حرف و شعار نیست
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  

گفتم هزار بار، به حرف اکتفا مکن

بی وقفه گوشِ خلق ، پُر از اِدّعا مکن

 

تدبیرِ مملکت که به حرف و شعار نیست

شیرین به ادعایِ عسل ، کام ما مکن

 

لختی به گوش باش و سخنهای من شنو

حرفم اگر خطاست ، به آن اعتنا مکن

 

گفتی که حرفِ غیر، به گوشم نمیرود

ایرانیم نه غیر، ز اصلم جدا مکن

 

این حرفها که خام و نسنجیده میزنی

بارَش به دوشِ ماست ، دمادم اَدا مکن

 

شد پشتِ اقتصاد ، خَم از بارِ هسته ای

از آستین ، دوباره "امید"ی هوا مکن

 

گفتی که نیست مشکلِ ما پوشش جوان

وقت عمل که شد سُخنت را رها مکن

 

گر طرحِ گشت و شیوه ی ارشادَش از تو نیست

اصرار بر تداومِ آن ، در خَفا مکن

 

دانند خسروان همه تدبیرِ مُلک خویش

برتن لباسِ مصلحِ دنیایِ ما مکن

 

پولی که خرجِ مردمِ بیگانه میکنی

فانوسِ خانه است ، به مسجد روا مکن

 

انفاق میکنی ولی از جیب دیگران

اینگونه شُکرِ سَروریت از خدا مکن

 

شغلِ تو خدمت است ، نه این گردش و سفر

گردشگری ز کیسه ی بیچاره ها مکن

 

گفتی برای خدمت و آبادی آمدی

خِیرَت ندیده ایم ، برو شر به پا مکن

 

نفتی که وعده بود ، ندادی به سفره ها

مهمانِ ما  تورّمِ  پُر  اشتها مکن

 

یارانه ها و سهمِ عدالت که قصه بود

سود و سهامِ نفت ، چو یارانه ها مکن

 

مهرِ رضا و مسکنِ مهرَت به ما رسید!

مارا به دامِ "مهرِ" دگر، مبتلا مکن

 

با پخشِِ نان و سیبِ زمینی به رایگان

شیرانِ بیشه های شرف را گدا مکن

 

دانند مردمان که دوبار آزمون خطاست

اینگونه بهر ماندنِ خود دست و پا مکن

 

گفتی من از قبیله ی خوبانِ رفته ام

خوبان مسافرند ، به ماندن دعا مکن

 

حرفِ حساب اگر که به گوشَت نمیرود

بنشین و جا برای مهندس تو وا مکن

********************

بر باد میدهد سرِسبزت زبانِ سرخ

"باران" بترس و اینهمه غوغا به پا مکن

 

 

 

((((( شهرام - "باران" - شنبه 9/3/88 )))))


کلمات کلیدی: انتقادی ،شعرهای خودم