نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

این همه تنها
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧  

زیر آوار غروبی خون رنگ

ازدل من هوسی دورگذشت

هوس کوچ به آغاز نسیم

همره همسفری در گلگشت

رفتن از تن به فراسوی خیال

سفر عشق ولی بی برگشت

**********

گفتمش هان! به چه دل خوش کردی؟
به تمنای سرابی خوشرنگ؟
دیده وا کن به تماشا و ببین

نیست در شهر تو یاری یکرنگ

کاش بی تجربه ،میفهمیدی

مردمانند همه تشنه ی رنگ

**********

گرچه تنها همه  تنها هستند

جای همدل به فدای نامند

ظاهرا در پی عشقند ولی

در حقیقت بری از این دامند

طالب ظاهر و عنوان و نسب

همگی سخت پراز ابهامند

**********

کاش در دل هوس عشق نبود

تا کمی دیده صبوری میکرد

ازجهانی که پر از بی مهریست

اندکی صحبت دوری میکرد

همچو "باران" که به دریا میرفت

دل هم این کار ضروری میکرد

 

(((((شهرام – "باران" - دوشنبه 28 بهمن 1387 – بر فراز ابرها – پرواز تهران-اهواز)))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم