نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

تقدیر
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧  

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

 تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی

بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی 

   

کی با یه جمله مثل من

میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از

رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی

حس می کنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشمامو می بره

عطرت داره از پیرهنی

که جا گذاشتی می‌پره

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت

حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه

پروازمو پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

((ترانه زیبای شادمهر عقیلی))

----------------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت:

قبل از هر چیز باید از همتون به خاطر کمرنگ شدن حضورم و از اینکه دیگه براتون کامنت نمیذارم عذر خواهی کنم.

متاسفانه مدتیه که حسابی کارم زیاد شده و فرصت کافی برای سرکشی به وبلاگم ندارم.

البته هروقت که فرصت کنم بهتون سر میزنم اما ترجیح میدم زمان کوتاهمو صرف خوندن وبلاگهاتون کنم و دیگه به کامنت نمیرسم.

حتی تو این مدت نرسیدم چند خط شعر بنویسم.

اما به هر حال سعی کردم با گذاشتن مطالب متفرقه چراغ این کلبه رو روشن نگه دارم.

ایشالا در سال جدید خیلی جدی دوباره فعالیتم رو آغاز میکنم.

امیدوارم تا اون موقع منو از مهربونیهاتون بی نصیب نگذارید.


کلمات کلیدی: عشق