نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

تقصیر من نبود
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧  

تقصیر من نبود

 

تقصیر من نبود که ره بی عبور بود

یا انتهای قصه اگر حرف زور بود

 

تقصیر من نبود اگر در گذشته ها

راهت بسوی کوره رهی سوت و کور بود

 

تقصیر من نبود که دنیا نیامدم

در خانه ای که کوچکشان صد کرور بود

 

تقصیر من نبود پدردکترا نداشت

یا مادر از اهالی ایمان و نور بود

 

تقصیر من نبود که شهر تولدم

مأوای مومنان شریف و غیور بود

 

تقصیر من نبود که نامی نداشتم

از مردمی که شهرتشان بی فتور بود

 

تقصیر من نبود که معیار آدمی

در دیده شما به وفور قبور بود

 

تقصیر من نبود اگر در کنار تو

تنها سخن ز حشمت دوران دور بود

 

تقصیر من نبود که ارزش نداشت عشق

در چشم آن کسی که لباسش غرور بود

 

تقصیر من نبود که "باران" برای تو

یادآوری ز خاطره ای بی سرور بود

 

تقصیر من نبود اگر عاشقت شدم

تقصیر آن دو چشم سیاه و صبور بود

 

 

((((( شهرام - "باران"- 13/8/1387 )))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم