نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

من تو را میجویم
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

عشق 

من تو را میجویم

من به دامان طبیعت در دشت

یا که در زمزمه ی آبی رود

یا که در بازی گلبرگ شقایق با باد

یا که در سخت ترین صخره ی کوه

گرمی عشق تورا میجویم

 

من تو را میجویم

تو که همچون گل سرخ

روی دستان پر از خار و خسم روئیدی

و چو "باران" پر از مهر بهار

بر کویر دل خشکیده ی من باریدی

 

من تو را میجویم

تو که در ظلمت شبهای کویر

همچو مهتاب به من خندیدی

و میان همه ی دوست نمایان تو فقط

معنی حرف مرا فهمیدی

 

من تو را میجویم

تو که در سرد ترین لحظه عمر

در سراشیبی نومیدی و یأس

در سکوت غم و تنهائی من

مثل خورشید به من تابیدی

 

من فقط میگویم

در زمانی که نبخشند رفیقان حتی

به نگاه نگرانم لبخند،

با  نفسهای مسیحائی عشق

زندگی را تو به من بخشیدی

 

(((((شهرام – "باران" – 21/1/1380 )))))

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق