نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

به همین سادگی...
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧  

از نفس افتاده­ام...

وهنوز آواره­ی کوچه­های دلتنگی٬ سردرگمی٬ و پوچی­ام

به بودن عشق خنده­ام می­گیرد٬

به حس یک عاشق...

عظمت دوست داشتن برایم حقیر است

از که بپرسم چرا؟

شاید خنده­ات بگیرد اما٬

حتی نمی­دانم آن دخترک کوچک چگونه برای رفتن عشقش اشک ریخت؟

با خود می­گویم مگر می­شود؟ آخر چرا؟

چگونه دوستت دارم را معنا می­کنند؟

من هنوز گم­ام

تنهایی من به بزرگی همه­ی عشق های زیباست

آری تنهایی خود عشق است

من دلم می­خواهد خلوتم را رز سرخی آذین بندد.

حس لمس باران٬ تنهای تنها...

حس نور مهتاب که آغوش گرمش پذیرای ماه غم­زده­اش است

تکرار خاطرات کوچه٬ آن پیچک بین...وآن عشق ناب... و نفرت...

چه کودکانه مشق نفرت را نوشتم٬

چه آسان هیچم کرد... و چه ساده گریه کردم

باورم نمی شود٬ او من بودم؟

هنوز نقش آن پیچک صورتی در دفترم باقی ست. همان که مرز بین دو دیوار بود

دیوار عشق و نفرت...

و وقتی از آن دیوار گذشتم ٬  که دیگر پیچک صورتی­ام خشکیده بود.

                                                                    به همین سادگی...

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت۱:این نوشته از من نیست و با مضمونش هم موافق نیستم و فقط به احترام یک دوست قدیمی که اینو برام فرستاد تو وبلاگم گذاشتمش.

پی نوشت۲:امیدوارم دوستای مهربونم منو بخاطر آشفته کردن ذهنشون بدلیل تضاد موجود در این مطلب با سایر نوشته های وبلاگم ببخشند.


کلمات کلیدی: