نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

سفر کرده
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

این غزل رو که سه مصرع اولش رو از حافظ قرض گرفتم پارسال گفته بودم اما تو شلوغی دفترم گمشده بود. امروز که داشتم تو کاغذام دنبال یه مدرک میگشتم پیداش کردم.

اینکه چرا از این بیت حافظ واسه شروع غزلم استفاده کردم اشاره به یه جریانی داره مربوط به چند سال پیش.

 

"یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد"

 

"آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"

بوسه ای هم ز وفا همسفر باد نکرد

 

وقت رفتن که پر از شوق رها گشتن بود

لحظه ای فکر به تنهایی صیاد نکرد

 

هرچه پرسیدم از او جرم من خسته چه بود

پاسخی با من و با این همه فریاد نکرد

 

رفت شیرین و ز سرمستی خسرو حتی

گوشه چشمی به غریبانه فرهاد نکرد

 

او ندانست که بعد از سفرش خانه دل

هیچ سودای دگر جز غمش آباد نکرد

 

گرچه با سنگ جفا جام وفایم بشکست

باز هم مرغ دل از دام خود آزاد نکرد

 

(((((شهرام- بهار 86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،عشق