افسوس که درد نهفته در درونم را کسی نشناخت!
و آواز حزین شکسته در گلویم را کسی نشنید!
افسوس که دهان گشودن صدف سینه ام را کسی ندید!
وگوهر گرانبهای خفته در درونش را کسی نسفت!
بارها با خود گفتم :
آیا خواب زمستانی ام را نوازشی بهاری بر خواهد آشفت؟
و آیا نوری مهتابی ، کوره راه پیش رویم را روشن خواهد ساخت؟
آیا خواهد آمد کسی که جز نگاه ناباورانه به ظاهر، نگاهی دیگر داشته باشد؟
نگاهی که عمق وجود انسان را بکاود،
معنا را دریابد و ارزشهای پنهان را آشکار نماید.
آیا خواهم یافت همراهی، تا در این سفر شتابان، لحظه هایی جاودانی بیافریند؟
کسی که در چشمانش افسون محبت و بر لبانش افسانه زندگی جاری باشد.
آیا میشود...؟؟؟
(((((( شهرام - پاییز81 ))))))