نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

19


... خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

تپش تب زده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می گشتم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید .

بر گرفته از وبلاگ پونه 


کلمات کلیدی: