| خمار مستی |
| ساعت ٦:٠٦ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦ |
![]() همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : شهرام هستم/ بنده ای از بندگان کوی دوست/ 34 سالمه و مهندس مکانیکم/ درسته رشته فنی خوندم اما به شعر و ادبیات خیلی علاقمندم./ اینجا اومدم تا با شما دوستای علاقمند به شعر و ادب ،تبادل افکار داشته باشم و از نظرات و راهنمائیهاتون درباره شعرهام استفاده کنم./ امیدوارم منو از نظرات سازندتون محروم نکنید. پروفایل مدیر : شهرام |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |



