| دوست من باش |
| ساعت ٢:۱۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ |
|
درسته که این متن از زبون یه خانمه!اما من ازش خوشم اومد، گذاشتم تو وبلاگم! ---------------------------------------------------------------------------------------- بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم و با هم کتاب شعری بخوانیم من - همچون زنی - خوشبخت می شوم که تو را بشنوم ای مرد شرقی چرا فقط مجذوب چهره منی چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی و عقلم را نمی بینی من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم دوست من باش دوست من باش من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی نه, من نمی خواهم که برایم قایق بخری و کاخ ها را هدیه ام کنی نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد خواسته ها و سرگرمی هایم کوچکند... دلم می خواهدوقتی که اندوه در من ساکن می شود و دلتنگی به گریه ام می اندازد صدای تو را از تلفن بشنوم دوست من باش دوست من باش به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد مرا که می بینی حرف بزن چرا مرد شرقی وقتی که زنی را می بیند نصف حرفش را فراموش می کند چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی و جوجه کبوتر می بیند چرا از درخت قامت زن سیب می چیند و به خواب می رود...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : شهرام هستم/ بنده ای از بندگان کوی دوست/ 34 سالمه و مهندس مکانیکم/ درسته رشته فنی خوندم اما به شعر و ادبیات خیلی علاقمندم./ اینجا اومدم تا با شما دوستای علاقمند به شعر و ادب ،تبادل افکار داشته باشم و از نظرات و راهنمائیهاتون درباره شعرهام استفاده کنم./ امیدوارم منو از نظرات سازندتون محروم نکنید. پروفایل مدیر : شهرام |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


