نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

رویش نو
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸  

ای رفیقان ز رفیقان کهن یاد کنید

با کلامی ز محبت دلشان شاد کنید

 

مگذارید شود فاصله ها همچون کوه

به سلامی اثر تیشه ی فرهاد کنید

 

روز نو آمده و رویش نو در پیش است

همگان را خبر از لطف خداداد کنید

 

تا رسد مژده نوروز به هر یار و دیار

پیکی از نکهت گل همسفر باد کنید

 

به درون رفته کمی خانه تکانی بکنید

کینه از جان بزدائید و دل آزاد کنید

 

صحبت از سردی و بی مهری و دوری تا کی؟

شعری از مهر و وفا گفته و فریاد کنید

 

هرکه دور است ز سرسبزی امروز شما

بوی "باران" بفرستیدش و امداد کنید

 

((((( شهرام - "باران" - ٣٠/١٢/٨٧ )))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم