نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

امانت
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧  

 

وقتش رسیده حق سخن را ادا کنم

پیرایه از شمایل حرفم جدا کنم

 

زندان جمله را در و دیوار بشکنم

مصلوب واژه را ز اسارت رها کنم

 

باید که دین حرف دلم را عوض کنم

در مذهبی نوین ، سخن از ابتدا کنم

 

بیرون روم ز قالب زیبائی کلام

تندیسی از مصالح معنا بنا کنم

 

از عشق دلبران  زمینی رها شوم

دل را به درد عشق دگر مبتلا کنم

 

فارغ شوم ز صحبت یار و زبان دل

با مردم زمانه ی خود همصدا کنم

 

با شرح درد مردم دوران بنام شعر

بر رسم  شهریار سخن اقتدا کنم

 

تا نور معرفت به سرای دلم رسد

بر دیده خاک مدفن او طوطیا کنم

 

چون تکیه ی ستم همه بر جهل مردم است

جنگی برای محو جهالت به پا کنم

 

با ترجمان قصه ی نسل ستم پذیر

جانها به این حقیقت تلخ آشنا کنم

 

"باران" شوم به شستن چشمان مردمان

شاید چنین به عهد امانت وفا کنم

 

(((((شهرام "باران" 20/8/1387 )))))

------------------------------------------

پ ن : با تشکر ویژه از دوست و برادر عزیزم ،شاعر توانمند و نویسنده وبلاگ افاضات هالو،آقای سید محمد رضا عالی پیام که با انتقادات و راهنمائی ها ی صمیمانشون همیشه منو مرهون لطف خودشون قرار میدن.


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
تقصیر من نبود
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧  

تقصیر من نبود

 

تقصیر من نبود که ره بی عبور بود

یا انتهای قصه اگر حرف زور بود

 

تقصیر من نبود اگر در گذشته ها

راهت بسوی کوره رهی سوت و کور بود

 

تقصیر من نبود که دنیا نیامدم

در خانه ای که کوچکشان صد کرور بود

 

تقصیر من نبود پدردکترا نداشت

یا مادر از اهالی ایمان و نور بود

 

تقصیر من نبود که شهر تولدم

مأوای مومنان شریف و غیور بود

 

تقصیر من نبود که نامی نداشتم

از مردمی که شهرتشان بی فتور بود

 

تقصیر من نبود که معیار آدمی

در دیده شما به وفور قبور بود

 

تقصیر من نبود اگر در کنار تو

تنها سخن ز حشمت دوران دور بود

 

تقصیر من نبود که ارزش نداشت عشق

در چشم آن کسی که لباسش غرور بود

 

تقصیر من نبود که "باران" برای تو

یادآوری ز خاطره ای بی سرور بود

 

تقصیر من نبود اگر عاشقت شدم

تقصیر آن دو چشم سیاه و صبور بود

 

 

((((( شهرام - "باران"- 13/8/1387 )))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم
بهار اینجاست
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

بهار اینجاست

 

آهای بانوی زیبای من ، بهار اینجاست

برای لحظه ی بیتابیت ، قرار اینجاست

 

در آرزوی عبوری ز فصل زرد خزان

بیا که لحظه ی  پایان  انتظار اینجاست

 

گذشت موسم کابوس مرگ باغ و کنون

نوید رویش و تکرار لاله زار اینجاست

 

بدان که از شب یلدا نمانده عمری چند

سپاهیان سحر را طلایه دار اینجاست

 

به صبح روشن فردا قسم که بی تردید

دلی به شوق نگاه تو بیقرار اینجاست

 

بیا که کنج قفس زندگی ، سزای تو نیست

به آسمان رهایی  در فرار اینجاست

 

شبم ز دوری مهتاب اگرچه بی نور است

ولی به یمن عبورت ، ستاره دار اینجاست

 

ز تیره روزی دوران سخن مگو دیگر

رسید مژده که پایان شام تار اینجاست

 

ترانه ساز غزلهای من بیا که بهار

به همسرائی "باران" شکوفه بار اینجاست

 

(((((شهرام "باران"- 7 آبان87)))))

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم