نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

تنها
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  

گاه باید دیده فرو بست
باید خطر کرد
باید از حصار ترس و عادت گریخت
گاه باید رها شد
باید گسست بند های کهنه ی وابستگی را
باید خطر کرد
به همین خاطر مینویسم
هر آنچه که تا به حال در خفا نوشته ام

دلم ساده ست وصبور
بیقرار با واژه هایی ازجنس شعر
کاغذها,سالهاست ردپای شعرم رابه جان دارند
دلم ساکت است وآرام
مثل برکه ای تنها
کوزه ای داردلبریز از عطش
افتاده حال است ونرم
مثل خنکای نسیم صبحگاهی
آنطور که پرندگان در شاخسار دستهایش خانه دارند
کاری جز بخشیدن نمیداند
دلم کم سخن میگوید
شریک غصه نمیخواهد
محرم اسرار نمیخواهد
فقط گمشده ای دارد
که روزی پشت فضای مه آلود آرزوها گم شد
شاید گناه من بود
کاش مهربانتر بودم

 

((با تشکر از دوست عزیزی که این مطلبو واسم فرستاد)) 


کلمات کلیدی:
ای بازگشته
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧  

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما.... نه:

گاهی که از تب هیجان­ها

بی­تاب می­شدیم

گاهی که قلب­هامان

می­کوفت سهمگین

گاهی که سینه­هامان

چون کوره می­گداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاک -

کز شوق سر به دامن هم می­گذاشتند

وز این پل بزرگ -  پیوند دست­ها -

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز - یادت اگر باشد -

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه­های هم آوردیم

با هم گریستیم ...

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سرکشیده از صدف سال­های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من مرغ صبح بودم - مست و ترانه­گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم.

در جلگه غریب و غم­آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق­ها

غمگین گداختیم.

جز یاد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم.

ای سرکشیده از صدف سال­های پیش

ای بازگشته، ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود، تا بگویمت:

آن شرم جاودانه

آن دست­های گرم

آن قلب­های پاک

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته­ایم

بار دگر به چهره هم چشم بسته­ایم

دوریم هر دو دور...!

با آتش نهفته به دل­های بی­گناه

تا جاودان صبور،

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟

(((زنده یاد فریدون مشیری)))


کلمات کلیدی:
داستانی دیگر از شیوانا
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧  

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته
و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد
و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود
و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود!
این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند!

به همین سادگی.


کلمات کلیدی:
پریشانی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧  

44

با همه‌ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم



طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم



آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانیم



دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانیم



آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم



ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم



خوبترین حادثه می‌دانمت

خوبترین حادثه می‌دانیم؟



حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام



حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانیم



ها ... به کجا می‌کشیم خوب من؟

ها ... نکشانی به پریشانیم!


کلمات کلیدی:
غمم را فرو می دهم عشقم را ولی نه !
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧  


من هستم و ردی از خاطرات

من هستم و رنگ باختن آن خاطرات

من هستم و شب هست و سکوت

اینجا کسی هست که تو را دوست دارد

با تو بودن هنوز هم عزیز است

بی تو بودن هنوز هم عذاب است

اینجا کسی هست که تو را دوست دارد

چه شادمانه دست در دستت گذاشتم

و چه دردناک دستت را پس کشیدی

اینجا کسی هست که تو را دوست دارد

فاصله را بردار وبگذراز تمام خاطرات

خاطرات نو خواهیم ساخت

اینجا کسی هست که تو را دوست دارد

تمنای دوست داشتن را در چشمانم ببین

که چه با ناز در چشمانت می نشیند

اینجا کسی هست که تو را دوست دارد

بی تو زرد می شوم بی تو خشک می شوم

بی تو سرد می شوم بی تو میمیرم

اینجا همیشه کسی هست که تو را دوست دارد


کلمات کلیدی:
دوستت دارم
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧  

مهربانی،
مهربانتر از نسیمی که به وقت تنهایی هم آواز دلتنگی ام بود.

توعزیزی،
عزیزتر از هوایی که هر لحظه مهمان وجودم می شود.

عاشقانه شعر وجودت را میخوانم ...

ای کاش هرگز پناه امن دستهایت را از وجودم نگیری...

دوستت دارم با تمام وجودم


کلمات کلیدی: