نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

عشق
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦  

شنا را با شنا کردن می توان آموخت ; و عشق را تنها با عشق ورزیدن می توان فهمید ;

نیایش را تنها با نیایش کردن می توان دریافت .

راه دیگری نیست .

عشق را تنها با عشق ورزیدن می توان فهمید .

این بدان معناست که مجبوری به قلمرو عشق وارد شوی بی آنکه چیزی درباره آن بدانی .

به همین دلیل است که عاشق شدن شهامت می طلبد .


کلمات کلیدی:
قاصد بهاری
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦  

قاصد بهاری من:
آیا آن روز یادت هست؟
روزی که با دلی شکسته و احساسی زخم خورده از دیگران،
برایم نوشتی:
"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد،
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد"
روزی که تو آمدی و من آمدنت را سخت نیک انگاشتم.
چرا که بهاری بودی و با نوازش نسیم بهار هم آمدی.
روزی که از فرسنگ ها دور،با کلامی عاشقانه،
دلهامان را به هم دوختی ومرا مرهمی بر زخمهای قلبت یافتی.
هنوز تازگی اولین کلامت را در خود احساس میکنم.
تازه بودی و زیبا
ودر بهار زمین،بهار عشق را به قلبم بخشیدی.
همسفرم،
آیا یادت هست که که در سهمناک ترین طوفان های زندگیت
با دستانم برایت قایقی میساختم تا از خشم امواج در امان باشی؟
یادت هست آنروز...
چگونه خود را به من میفشردی تا از هراس و تشویش رها شوی؟
همسفرم،
آیا یادت هست که که لحظه لحظه با تو بودن را عاشقانه میزیستم
و بی اعتنایی نگاهت را چگونه میپرستیدم؟
اکنون با تمام وجود فریاد میزنم:
لحظه های با تو بودن بهترین خاطرات زندگی من بود.
اما چه حیف که رفیق نیمه راه بودی و بس.
افسوس که در سخت ترین روزهایم-درست زمانی که به نوازشت محتاج تر بودم-
رفتی و مرا در گرداب تردید تنها گذاشتی.
رفتی تا بیاموزم،
عمر شادی کوتاه است و عمر غم بسیار.

با رفتنت من ماندم و صدها بیابان بیکسی،
با رفتنت من ماندم و تفسیری از دلواپسی

با رفتنت امید هم بربست رخت از خانه ام
با رفتنت من مانده ام با سردی کاشانه ام

وقتی که میرفتی به من گفتی که می آیم،بمان
اما پس از رفتن ز تو حتی ندیدم یک نشان

وقتی که رفتی بر لبم لبخند هم افسانه شد
غم در دلم مهمان شد و تردید صاحبخانه شد

هرچند هرگز من تورا آسان نیاوردم بدست
اما به آسانی دلم، با سردی قلبت شکست.

((((( شهرام – نوروز 86)))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم ،خیانت