نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

قاصدک
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

1 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی ،
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار دیاری آری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی، خبری هست هنوز ؟

 


کلمات کلیدی:
نمی بخشمت
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦  

 2

نمی بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هایی که از لبانم گرفتی ....

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

 نمی بخشمت ....

بخاطر دلی که برایم شکستی .... ..

 بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

نمی بخشمت ....

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

و می بخشمت

بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.

 


کلمات کلیدی: