نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

ولنتاین مبارک
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦  
دوستان سلام

هرچند روز ولنتاین جزء فرهنگ ایرانی نیست اما یادآوری عشق و محبت،

از هر فرهنگی که باشه زیبا و محترمه.

پس با تمام وجود این روز رو به همه عاشقا تبریک میگم.

همیشه عاشق بمونید.

3

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد.


کلمات کلیدی:
خمار مستی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦  
 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

غزلیات سعدی


کلمات کلیدی:
سلسله موی دوست
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦  

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

غزلیات سعدی


کلمات کلیدی:
منتـظر
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦  

در كلبه ی دلـم

تمام پنجـره ها را بـاز مي كنم

منتـظر به گوشه ای دنج مي خزم



به خيـالم آمـد

صداي پای تـو ست



يك سبد پر از بوسه با سخاوت عشق ،

بـرای آمـدنت چيده ام




کبوتر

کلمات کلیدی:
وقتی که دیگر نبود
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦  

6

وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.


وقتی که دیگر رفت،

من در انتظار آمدنش نشستم.


و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن،

مثل تنها مردن!


دکتر علی شریعتی


کلمات کلیدی:
روز مبادا
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦  

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.


قیصر امین پور


کلمات کلیدی:
عشق را با عدد دور كمر مي‌سنجند
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦  

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند
گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند
عشق را با عدد دور كمر مي‌سنجند

خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد
عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد


کلمات کلیدی:
به او بگویید دوستش دارم
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦  

http://pix2pix.org/my_unzip/11954092254r8cjh0.jpg

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام راه افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان .. نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سرودی و به من قصه باران آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهایی است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است


کلمات کلیدی:
دوست من باش
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦  

درسته که این متن از زبون یه خانمه!اما من ازش خوشم اومد، گذاشتم تو وبلاگم!
----------------------------------------------------------------------------------------
 
دوست من باش

بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم

و با هم کتاب شعری بخوانیم

من - همچون زنی - خوشبخت می شوم که تو را بشنوم

ای مرد شرقی

چرا فقط مجذوب چهره منی

چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی

و عقلم را نمی بینی

من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم

دوست من باش

دوست من باش

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

نه, من نمی خواهم که برایم قایق بخری و کاخ ها را هدیه ام کنی

نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمی هایم کوچکند...

دلم می خواهدوقتی که اندوه در من ساکن می شود

و دلتنگی به گریه ام می اندازد

صدای تو را از تلفن بشنوم

دوست من باش

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام

دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی وقتی که زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند

چرا مرد شرقی

زن را مثل یک تکه شیرینی

و جوجه کبوتر می بیند

چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند و

به خواب می رود...

کلمات کلیدی:
کوچه
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦  

 
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه كشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ...

 

 


کلمات کلیدی:
میروم از دل من دست بردار
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦  

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشو یش دهم از رنگ گناه

شستشو یش دهم ازلکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

ز تو امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز به آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده بلب خونین دل

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل.


فروغ فرخزاد


کلمات کلیدی: