نوبت عاشقی

آخر غربت دنیاست مگه نه ××××× اول دوراهی آشنا شدن

پایان
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  

دوستان من سلام

نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم.

خداحافظی همیشه سخت بوده و هست.

 در این چند سالی که اینجا بودم و می نوشتم دوستای خوبی پیدا کردم که همیشه منتقد و مشوق های خوبی برام بودن و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم.

اگر دقت کردید تقریبا از بعد از انتخابات کذائی ریاست جمهوری دیگه عملا آپدیت نکردم.

اما دوستان مرتب سر میزنن و منو مورد لطف قرار میدن.

نه دیگه حوصله شعر و شاعری برام مونده و نه شرایط شغلی و خانوادگیم اجازه و قت گذاشتن روی وب رو میده.

پس دیدم بهتره فعلا در اینجا رو مثل خیلی جاهای دیگه تخته کنم تا بیش از این شرمنده محبت دوستان نشم.

اما وبلاگم رو حذف نمیکنم که هم یادگاری از روزهای شیرین وب نویسیم باشه و هم اینکه اگه عمری باقی بود و روزی  فیلم دوباره یاد هندستون کرد نخوام از صفر شروع کنم.

 باز هم از شما دوستای خوبی که تو این مدت منو مورد لطف خودتون قرار دید و نوشته های دست وپا شکسته منو تحمل کردید تشکر میکنم.

درسته که هیچوقت ندیدمتون اما دلم خیلی براتون تنگ میشه.

مثه مردن میمونه دل بریدن           ولی دل بستن آسونه شقایق

به امید آزادی ، امنیت و آرامش برای ایران عزیزمون

خداحافظ


کلمات کلیدی:
ایران کهن
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸  

استاد شهرام ناظری هم با شعر و آهنگ ایران کهن با فریاد آزادی خواهی مردم همصدا شد.

ایران کهن


اى خشمِ به جان تاخته ، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته ، فریادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته , افراخته تر شو

اى حافظِ جانِ وطن ، از خانه برون آى
 
از خانه برون چیست که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد ، بشتاب و میندیش

ور تیغ فرو بارد ، اى سینه سپر شو

خاکِ پدران است که دستِ دگران است

هان اى پسرم ، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت کده ىِ حوصله بشکن

شرم آیدم از این همه صبرِ تو ، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهکان را بدرانى

چون شیر درین بیشه سراپاى ، جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن ، تن به قضا داده ، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است

در یک نفسِ تازه اثرهاست ، اثر شو

ایرانىِ  آزاده!  جهان  چشم  به  راه   است

ایران  ِکهن  در   خطر  افتاده،  خبر  شو

مشتى  خس  و   خارند،  به  یک  شعله   بسوزان

بر   ظلمتِ  این  شامِ  سیه   فام،  سحر  شو
 

کلمات کلیدی:
ایرانی، غیرتت کجاست؟
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸  

 

تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد


ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش، دشنه ی فولاد می گردد


دلم از این خرابی ها بود خوش زان که می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد


به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
که بنیاد جفا و جور، بی بنیاد می گردد


((فرخی یزدی))

**************************************

 

سلام دوستان

میخواهم بنویسم اما نمیدانم چطور جنایاتی رو که در این چند روز شاهدش بودم ، به روی کاغذ بیاورم.

من شاهد مرگ انسانیت بودم.

شاهد سقوط ارزشهای انسانی به ورطه نابودی.

شاهد به چالش کشیده شدن غیرت مرد مسلمان و ایرانی .

شاهد صحنه هائی بودم که دیگر  در فلسطین هم به سختی میشود دید.

شاهد کتک  خوردن مادران و خواهرانم در روز تولد فاطمه زهرا و روز زن ،  بدست مدعیان اسلام ناب محمدی .

شاهد ضرب و شتم وحشیانه برادرانم تنها به جرم درخواست رأیشان  از مدعیان عدالت و آزادی .

امروز روز سکوت نیست.

در زمانی که صدا و سیمای بی آبروی ایران ، رفتار وحشیانه ی لباس شخصی ها با مردم مظلوم و بی دفاعمان را ،  آن هم در پشت دیوارها ی صدا و سیما ،  نادیده میگیرد و فریاد وای فلسطین سر میدهد.

در زمانی که فرزندان وطن در حریم مقدس دانشگاه به خاک و خون کشیده میشوند چه جای سکوت است.

امروز زمان فریاد است.

اکنون که اخبار مربوط به اعتراض ملت به وقیحانه ترین شکل سانسور میشود و کلیه امکانات ارتباطی موسوی عزیز با مردم قطع میشود.

لازم است هریک از ما رسانه ای باشیم برای رساندن فریاد حق طلبی و مظلومیت مردم و دانشجویان به سراسر ایران .

امروز که ملت  ایران در سوگ دموکراسی عزادار است ، سکوت چاره کار نیست.

باید غم عظیم درون را فریاد کنیم و ایمان داشته باشیم که فریاد ما پشت ستمگران و خائنین به وطن را خواهد لرزاند.

ایرنی با غیرت ، حمایت حمایت

 

(((((شهرام -" باران"- ٢۶/٣/٨٨)))))

*************************

پی نوشت: تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه


کلمات کلیدی:
تدبیر مملکت که به حرف و شعار نیست
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  

گفتم هزار بار، به حرف اکتفا مکن

بی وقفه گوشِ خلق ، پُر از اِدّعا مکن

 

تدبیرِ مملکت که به حرف و شعار نیست

شیرین به ادعایِ عسل ، کام ما مکن

 

لختی به گوش باش و سخنهای من شنو

حرفم اگر خطاست ، به آن اعتنا مکن

 

گفتی که حرفِ غیر، به گوشم نمیرود

ایرانیم نه غیر، ز اصلم جدا مکن

 

این حرفها که خام و نسنجیده میزنی

بارَش به دوشِ ماست ، دمادم اَدا مکن

 

شد پشتِ اقتصاد ، خَم از بارِ هسته ای

از آستین ، دوباره "امید"ی هوا مکن

 

گفتی که نیست مشکلِ ما پوشش جوان

وقت عمل که شد سُخنت را رها مکن

 

گر طرحِ گشت و شیوه ی ارشادَش از تو نیست

اصرار بر تداومِ آن ، در خَفا مکن

 

دانند خسروان همه تدبیرِ مُلک خویش

برتن لباسِ مصلحِ دنیایِ ما مکن

 

پولی که خرجِ مردمِ بیگانه میکنی

فانوسِ خانه است ، به مسجد روا مکن

 

انفاق میکنی ولی از جیب دیگران

اینگونه شُکرِ سَروریت از خدا مکن

 

شغلِ تو خدمت است ، نه این گردش و سفر

گردشگری ز کیسه ی بیچاره ها مکن

 

گفتی برای خدمت و آبادی آمدی

خِیرَت ندیده ایم ، برو شر به پا مکن

 

نفتی که وعده بود ، ندادی به سفره ها

مهمانِ ما  تورّمِ  پُر  اشتها مکن

 

یارانه ها و سهمِ عدالت که قصه بود

سود و سهامِ نفت ، چو یارانه ها مکن

 

مهرِ رضا و مسکنِ مهرَت به ما رسید!

مارا به دامِ "مهرِ" دگر، مبتلا مکن

 

با پخشِِ نان و سیبِ زمینی به رایگان

شیرانِ بیشه های شرف را گدا مکن

 

دانند مردمان که دوبار آزمون خطاست

اینگونه بهر ماندنِ خود دست و پا مکن

 

گفتی من از قبیله ی خوبانِ رفته ام

خوبان مسافرند ، به ماندن دعا مکن

 

حرفِ حساب اگر که به گوشَت نمیرود

بنشین و جا برای مهندس تو وا مکن

********************

بر باد میدهد سرِسبزت زبانِ سرخ

"باران" بترس و اینهمه غوغا به پا مکن

 

 

 

((((( شهرام - "باران" - شنبه 9/3/88 )))))


کلمات کلیدی: انتقادی ،شعرهای خودم
رویش نو
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸  

وقت شادی ز رفیقان کهن یاد کنید

با کلامی ز محبت دلشان شاد کنید

 

در میان فاصله افتاده اگر همچون کوه

به سلامی اثر تیشه ی فرهاد کنید

 

روز نو آمده و رویش نو در پیش است

همگان را خبر از لطف خداداد کنید

 

تا رسد مژده نوروز به هر یار و دیار

پیکی از غنچه و گل همسفر باد کنید

 

به درون رفته کمی خانه تکانی بکنید

کینه از جان بزدائید و دل آزاد کنید

 

گله از غربت و بی مهری و دوری کافیست

شعری از مهر و وفا گفته و فریاد کنید

 

هرکه دور است زسرسبزی امروز شما

بوی "باران" بفرستیدش و امداد کنید

 

((((( شهرام - "باران" - ٣٠/١٢/٨٧ )))))


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
این همه تنها
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧  

زیر آوار غروبی خون رنگ

ازدل من هوسی دورگذشت

هوس کوچ به آغاز نسیم

همره همسفری در گلگشت

رفتن از تن به فراسوی خیال

سفر عشق ولی بی برگشت

**********

گفتمش هان! به چه دل خوش کردی؟
به تمنای سرابی خوشرنگ؟
دیده وا کن به تماشا و ببین

نیست در شهر تو یاری یکرنگ

کاش بی تجربه ،میفهمیدی

مردمانند همه تشنه ی رنگ

**********

گرچه تنها همه  تنها هستند

جای همدل به فدای نامند

ظاهرا در پی عشقند ولی

در حقیقت بری از این دامند

طالب ظاهر و عنوان و نسب

همگی سخت پراز ابهامند

**********

کاش در دل هوس عشق نبود

تا کمی دیده صبوری میکرد

ازجهانی که پر از بی مهریست

اندکی صحبت دوری میکرد

همچو "باران" که به دریا میرفت

دل هم این کار ضروری میکرد

 

(((((شهرام – "باران" - دوشنبه 28 بهمن 1387 – بر فراز ابرها – پرواز تهران-اهواز)))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم
افسوس
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم "عزیزم این کار را نکن"

نگفتم "برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده"

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته...

و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم "عزیزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم"

نگفتم "اختلاف ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است"

گفتم "اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من... آن را سد نخواهم کرد"

حالا او رفته...

و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم...

و اشک هایش را پاک نکردم...

نگفتم "اگر تو نباشی،

زندگی برایم بی معنی ست"

فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا...

تنها کاری که می کنم،

گوش دادن به تمام چیزهایی ست که نگفتم...

نگفتم "بارانی ات را درآر...

قهوه درست می کنم...

و با هم حرف می زنیم"

نگفتم "جاده ی بیرون خانه،

طولانی و تاریک و بی انتهاست"

گفتم "خدانگهدار... موفق باشی... خدا به همراهت..."

او رفت...

و مرا تنها گذاشت،

تا با تمام چیزهایی که نگفتم،

زندگی کنم... ... ...

********************************

پیوست:

** ــ متن بالا نوشته ای بود از" شلدون آلن سیلور استاین" / نویسنده - داستان پرداز و رمان نویس امریکایی...

** ــ متن بالا کاملا حقیقی است و زاده ی تصورات فردی و شخصی نویسنده نمی باشد. هرچند اگر چنین هم باشد، بر اساس اتفاقات روزمره ی ما آدمیان است...

** ــ تا حالا به خودتون، روابط و شرایطتون فکر کردین؟؟؟ از اون دسته آدمایی هستین که دست روی دست میگذارن و همیشه کاری می کنن که غرورشون واسه شون تصمیم بگیره؟ یا نه! از دسته ای که نرم و منعطف و آینده نگرند؟؟؟ از دسته ای که در لحظه ی حال زندگی می کنن و اصلا و ابدا به فکر آینده نیستن. یا نه! از اون دسته که خوشی های الانشون رو با خوشی های آینده تقسیم می کنن؟؟؟؟؟؟؟
من دیگه چیزی نمی گم، فقط قضاوت رو می سپرم به شما دوستان!!!


کلمات کلیدی: تنهایی
امانت
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧  

 

وقتش رسیده حق سخن را ادا کنم

پیرایه از شمایل حرفم جدا کنم

 

زندان جمله را در و دیوار بشکنم

مصلوب واژه را ز اسارت رها کنم

 

باید که دین حرف دلم را عوض کنم

در مذهبی نوین ، سخن از ابتدا کنم

 

بیرون روم ز قالب زیبائی کلام

تندیسی از مصالح معنا بنا کنم

 

از عشق دلبران  زمینی رها شوم

دل را به درد عشق دگر مبتلا کنم

 

فارغ شوم ز صحبت یار و زبان دل

با مردم زمانه ی خود همصدا کنم

 

با شرح درد مردم دوران بنام شعر

بر رسم  شهریار سخن اقتدا کنم

 

تا نور معرفت به سرای دلم رسد

بر دیده خاک مدفن او طوطیا کنم

 

چون تکیه ی ستم همه بر جهل مردم است

جنگی برای محو جهالت به پا کنم

 

با ترجمان قصه ی نسل ستم پذیر

جانها به این حقیقت تلخ آشنا کنم

 

"باران" شوم به شستن چشمان مردمان

شاید چنین به عهد امانت وفا کنم

 

(((((شهرام "باران" 20/8/1387 )))))

------------------------------------------

پ ن : با تشکر ویژه از دوست و برادر عزیزم ،شاعر توانمند و نویسنده وبلاگ افاضات هالو،آقای سید محمد رضا عالی پیام که با انتقادات و راهنمائی ها ی صمیمانشون همیشه منو مرهون لطف خودشون قرار میدن.


کلمات کلیدی: شعرهای خودم
تقصیر من نبود
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧  

 

تقصیر من نبود که ره بی عبور بود

یا انتهای قصه اگر حرف زور بود

 

تقصیر من نبود اگر در گذشته ها

راهت بسوی کوره رهی سوت و کور بود

 

تقصیر من نبود که دنیا نیامدم

در خانه ای که کوچکشان صد کرور بود

 

تقصیر من نبود پدردکترا نداشت

یا مادر از اهالی ایمان و نور بود

 

تقصیر من نبود که شهر تولدم

مأوای مومنان شریف و غیور بود

 

تقصیر من نبود که نامی نداشتم

از مردمی که شهرتشان بی فتور بود

 

تقصیر من نبود که معیار آدمی

در دیده شما به وفور قبور بود

 

تقصیر من نبود اگر در کنار تو

تنها سخن ز حشمت دوران دور بود

 

تقصیر من نبود که ارزش نداشت عشق

در چشم آن کسی که لباسش غرور بود

 

تقصیر من نبود که "باران" برای تو

یادآوری ز خاطره ای بی سرور بود

 

تقصیر من نبود اگر عاشقت شدم

تقصیر آن دو چشم سیاه و صبور بود

 

 

((((( شهرام - "باران"- 13/8/1387 )))))


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی ،شعرهای خودم
بهار اینجاست
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

 

بخند بانوی زیبای من ، بهار اینجاست

برای لحظه ی بیتابیت ، قرار اینجاست

 

در انتظار عبوری ز سوگ فصل خزان

بیا که لحظه ی  پایان  انتظار اینجاست

 

گذشت موسم کابوس مرگ باغ و کنون

نوید رویش و تکرار لاله زار اینجاست

 

بدان که از شب یلدا نمانده عمری چند

سپاهیان سحر را طلایه دار اینجاست

 

به صبح روشن فردا قسم که بی تردید

دلی به شوق نگاه تو بیقرار اینجاست

 

بیا که کنج قفس زندگی ، سزای تو نیست

به آسمان رهایی  در فرار اینجاست

 

شبم ز دوری مهتاب ، گرچه بی نور است

ولی به یمن عبورت ، ستاره دار اینجاست

 

ز تیره روزی دوران سخن مگو دیگر

رسید مژده که پایان شام تار اینجاست

 

ترانه ساز غزلهای من ، بیا که بهار

به همسرائی "باران" شکوفه بار اینجاست

 

(((((شهرام "باران"- 7 آبان87)))))

 


کلمات کلیدی: شعرهای خودم